![]() |
![]() |
|
| هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ... |
|
چند وقت قبل من برای چندین و چندمین بار توسط گروهک گلد کوئیست پرزنت شدم . باز هم مثل همیشه دعوت از طرف یکی از دوستایی که چند وقته ازش خبر ندارم و یه عالمه مشکوک بازی که " حالا بیا اینجا واست توضیح میدم و ..." . بالاخره رفتم و بعد از روبرو شدن با یه عالمه آدم با ماسک " لبخند مهربانانه " و سلام علیک تو یه خونه با وسایل محقر به نام " آفیس " ، دوستم گفت که اگه اشکالی نداره بریم تو اتاق ، و بعد تو اتاق یه آقای مودب با مدل موهای خنده دار و یک جزوه فنری به من گفت : (میدونی چرا اینجایی ؟) گفتم : ( نه ، ولی یه حدسایی میزنم ) گفت : ( چی ؟ ) گفتم : ( فکر کنم میخواین پرزنتم کنین . ) گفت : ( حالا که حدس میزنی دوست داری کار رو برات معرفی کنیم ؟ ) گفتم : ( نه !) یه دفعه احساس کردم کلی خورد تو پر همشون . ازم تشکر کردن و رفتن بیرون . بعد کار اصلی شروع شد ، یکی یکی اون آدمای ماسک لبخندی میومدن به بهانه های مختلف پیشم مینشستن و میگفتن که : " دیدن لبخند مادر چقدر زیباست و دستای خسته پدر احتیاج به مرهم داره و پول در آوردن چقدر خوبه و نباید آرزوهامون رو به گور ببریم و ما آرزوهامون رو ، رو دیوار نوشتیم و هر شب واسه آرزوهای هم گریه میکنیم و " دستی " که ما توش کار میکنیم با سایر دستا فرق داره و ... " و بعد از اینکه دیدن من باز هم رغبتی ندارم شروع کردن به حرفای توهین آ میز که :" آدم باید احمق باشه که از پول بدش بیاد و بعضیها مثل ما از مغزشون استفاده میکنن و باقی از بدنشون و تو اگه دوست فلانی نبودی کسی اینجا راهت نمیداد و ..." و بعد گفتن واسه اینکه بیشتر با کار آشنا بشی بیا بریم به یکی دیگه از آفیسامون . و اونجا با یکی دیگه آشنام کردن که به قول خودشون چند وقت قبل " سقف رو زده " . تو آفیس ، این آقا با یه لبخند مهربون دیگه نشسته بود و به قول هاتف " به ادب گرد پیر مغبچگان " نشسته بودن و به حرفای این پیر 21 ساله گوش میدادن . تو این مغبچه ها چند تا دانشجوی اخراجی - چند تا مهندس - یه حسابدار - یه وکیل - یه دندون پزشک و یه آرایشگر و یه راننده تاکسی و ... بودن . و اون آقا مهربونه داشت واسشون از کرامات شخصی به نام "پ" یا به قول خودشون " حاجی" حرف میزد که یکی از روسای گلد کوئیست تو ایران بود و میگفت که حاجی یه روز به یک گل فروش سه تا تراول داده و وقتی میخواسته بره خونه پول نداشته سیگار بخره و ... . بعد آقا مهربونه منو برد تو اتاق تا رو مخم راه بره و کلی از مزایای نت ورک مارکتینگ گفت و ... . دیگه زدم به سیم آخر و هر چی به ذهنم میرسید واسه رد حرفاش گفتم . از اینکه این کار فاتحه اقتصاد مملکت رو میخونه - از اینکه این پولا باید صرف تولید بشه - از اینکه شما متخصصای مملکت رو از مهندس و وکیل و پزشک میگیرین و استحاله میکنین به پرزنتور گلدکوئیست و بی مصرفشون میکنین و ... و در آخر با توجه به نقشه های خودشون تو اون جزوه کذایی بهش گفتم که این کار فقط تو ایران ریشه دوونده و شاخ و برگ پیدا کرده . چون تو هیچ جای دنیا مردم نمیان فرش زیر پاشونو بفروشن و زندگیشونو ول کنن بیان یه سکه تو اینترنت بخرن و بعد به فکر تعادل چپ و راست باشن . واسه اینکه فقط تو ایرونه که ما فقط به فکر نون شب خودمونیم و فقط تو ایرونه که ما واسمون مهم نیست ده سال یا بیست سال دیگه چه اتفاقی تو این مملکت میفته و گرنه این پولا رو خرج خرید سهام و سازندگی و تولید میکردیم . میدونم که همه اینا واسه بی اعتمادی به مسئولای مملکته و میدونم که اگه همین مسئولا خودشون دستشون تو کار نبود تا حالا هزار بار بساط شما رو جمع کرده بودن . اگه این همه بدبخت و بیچاره تو ایرون نبود و ملت به سودای پول در آوردن زندگیشونو ول نمیکردن بیان تو شهر غریب و بخوان راه صد ساله رو یه شبه برن و بعد تنها افتخار زندگیشون این باشه که به یه گلفروش تراول بدن امثال شماها هم با این لبخند تهوع آور الان اینجا نبودین . راستش آخرش نه اونا منو قانع کردن نه من اونا رو . فقط به شدت از کارشون اعلام انزجار کردم و برای اولین بار تو زندگیم دلم میخواست یه جای دیگه به دنیا میومدم که مردمش اینقدر بدبخت نبودن تا منم چشمم به کلاهبردارای کثیفی مثل این " مهربونا ! " نمی افتاد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:15 توسط مهدی |
|
|
اونقدر تو وبلاگ بروبچز خبرنگار چرخ زدم تا آخرش تصمیم گرفتم یه بار منم با 1،2،3 شروع کنم : 1-چند روز پیش رفتم مرغ بخرم. همه جا نوشته بود " مرغ 1550" فقط یه مغازه نوشته بود " مرغ 1640" از مغازه دار سوال کردم چرا این قیمت رو زدی ،گفت : واسه مسافرا ! راستش اونقدر کارش احمقانه و پلید بود که داشت حالم به هم میخورد ، یاد تبلیغات گسترده از مهمون نوازیهای ایرونیها و خراسانیها افتادم و همچنین یاد یه تعویض روغنی تو کرج که قیمت روغن ماشین رو چند وقت قبل واسم دو و نیم برابر حساب کرده بود . "از ماست که بر ماست" 2- امروز فکر میکنم موفق شدم یه نفر رو خوشحال کنم ، یه بزرگی میگه :" هر روز که انسان گناه نکنه ،عیده" اما واسه من هر روز که بتونم یه نفر رو خوشحال کنم ،عیده. " پس عیدم مبارک" 3- در ضمن دیروز با یه بی فرهنگ دیگه دعوام شد ( البته لفظی) فکر میکنم واقعا یکی باید یه فکر اساسی واسه فرهنگ ما بکنه. ۴- راستش در اصل میخواستم راجع به گلدکوئست بنویسم ولی حسش نبود ،یه روزی حتما این کار رو میکنم ، الان فقط میتونم بگم از این کلاهبردارا متنفرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:10 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آرى ، آری ، زندگی زیباست ! زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ، گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ، ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست ....
من مهدی، فارغ التحصیل مکانیک - طراحی جامداتم . |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
سینما |
|
RSS
افراد آنلاین: نفر |